خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و ششم :
آن شب یکی از شبهای آرام و بیتَنش ماههای اخیر بود. شبهایی که تعدادش به انگشتان دست نمیرسید و آن را مرهون لطف آذر بودم. قاشق و چنگال را در بشقاب خالی گذاشتم:
_ دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود.
_ نوش جونت.
_ واسه وکالت میریم دفترخونه یا کسی رو سراغ داری بیاری خونه؟
_ حالا عجلهای نیست.
_ اتفاقاً نیازه. اگه قراره شرکت با وارد کردن داروی جدید جون بگیره، بهتر زودتر دست به ک
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون که نظر میذاری عزیزم❤
۱۰ ماه پیشم.ر
0هومن واذر اصلا معلوم نیست چه شونه😒😒
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
اینم معمای داستانه. صبور باشید، به علتش پی می برین.❤
۱ سال پیشم
0چقدررفتارشون معماست،چرابجای کم کردن دارو دوتا کپسول میخوره،چرا داروها برعکس عمل می کنن،چرا آذر با تمام حرفایی که مثلا میخواد قوی باشه داره همه چیزو ازش می گیره وخونه نشینش می کنه،چرا هومن حسابارو دستش میده که در جریان کار قرار بگیره در حالیکه هیچ اصراری نداره خودش ریاست رو بعهده بگیره 🤔😯🙏
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
جواب سوالاتتون همه در داستانه. اجازه بدید در روند داستان بهش برسیم.❤
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
0من به دمنوشهای شبانه مشکوکم. و حس میکنم قرصها هم عوض شدن یا با اون دمنوش ها تداخل معنادار دارند.